آدمیزاده یا پری؟
تولد من، سالها پیش نه آبان ،تبریک به خودم
همیشه آمده ای تا به رخ بکشی نبودنت که نه از زمین منی نه از ستاره ی دور نه اهل نیلی باران، نه پاکی برف بگو کجاست آخر شکستگی ام؟ بگو کجاست هوایی که از آن تو همه دنیا همیشه ولی حریم گرم سرزمین من است برو به هر کجا که تو خواهی نگو که من از حرارت آن سرزمین جدا بشوم چقدر دلم -همیشه و هر لحظه- از خدا میخواست: که در افق، ته جاده -در انتها- به من برسی که با تمام نفس، با تمام وجود واژه شوم: «بهانه ی همه شادی همه غم ها همیشه برایم عزیز می مانی» امروز و فردا به مناسبت روز کوهستان گروههای مختلف کوهنوردی به پاکسازی طبیعت و کوهستان می پردازند. هم فاله هم تماشا خیلی خوش می گذره اگه می تونید این فرصت رو از خودتون دریغ نکنید. ۲)در مورد تئاتر مهر هفتم: تا هفت مهر در تالار قشقایی روی سن می ره. بر اساس فیلم مهر هفتم اینگمار برگمن. داستان در مورد شوالیه ای است که بعد از ده سال از جنگ های صلیبی برگشته و با مرگ و مردمی طاعون زده رو به رو می شود. شخصیت های داستان در جستجوی خدا هستند. در جستجوی حقیقت مرگ و از این نظر در تمام طول داستان مشابهت هایی میان خودتان و آدم های قصه حس می کنید. کشیش هایی که مردم را می فریبند و... تو را از من ربود و رفت و من دیوانه باریدم نیایش های قلبم با تو را یکسر فرو خوردم غمین از غصه می میرم و شک دارم صدایم را نه تو نه آن فرشته گوش می دادید پس از آن روی هر گل -قاصدک- فریاد تلخم را به نجوا گریه می کردم: «بگو نوع نوشتن جلال آل احمد را دوست دارم. قلمی صمیمی دارد.: «... مدرسه دو طبقه بود و نوساز بود و در دامنه كوه تنها افتاده بود و آفتاب رو بود. یك فرهنگ دوست خرپول، عمارتش را وسط زمینهاى خودش ساخته بود و بیست و پنج ساله در اختیار فرهنگ گذاشته بود كه مدرسهاش كنند و رفت و آمد بشود و جادهها كوبیده بشود و این قدر از این بشودها بشود تا دل ننه باباها بسوزد و براى این كه راه بچههاشان را كوتاه كنند بیایند همان اطراف مدرسه را بخرند و خانه بسازند. ... و اطراف مدرسه بیابان بود، درندشت و بىآب و آبادانى و آن ته رو به شمال، ردیف كاجهاى درهم فرورفتهاى كه از سر دیوار گلى یك باغ پیدا بود روى آسمان لكه دراز و تیرهاى زده بود.» اصطلاحاتی که به کار می برد؛ فضاسازی داستان هایش، موضوعات داستان ها که ساده و حاکی از وقایع روزمره اند در نوع خود زیبا و تحسین بر انگیز است. هنگام خواندن داستان های آل احمد می توان تمامی صحنه ها را تصور کرد: - بيا دستت را آب بكش، بدو سر پشتبون حولهي منو بيار. عادتش اين بود. چشمش كه به يك كداممان ميافتاد شروع ميكرد، به من يا مادرم يا خواهر كوچكم. دستم را زدم توي حوض كه ماهيها در رفتند و پدرم گفت: - كره خر! يواشتر»
......باورم نمی شود:
این منم که اینچنین
در نبود شانه هات
بی پناه و سر به زیر
بیقرار آشیانه گریه می کنم؟
نیستی ببینی ام که بی غرور
بی تو تکیه گاه
سنگی صبور
بی اراده با نسیم،
-می روم مگر ببینمت-
می روم مگر
بیابمت زلال
می روم ز درد خواهشی محال
................
ای شبیه لحظه های کودکی!
رفته ای و دیدنم چه دیدنیست
رحم کن که قصه ام شنیدنیست
نیستی و نیستم
به آن صبوریت
رفته از کفم دلم ز دوریت
..........
دلشکسته رفته ای ولی بدان
-زین
سپس-
که
صادقانه گریه می کنم
رفته ای و در فراق دشت شانه هات
عاشقانه
عاشقانه
عاشقانه.....
گریه می کنم
«ظهر كه از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو ميگرفت، سلامم توي دهانم بود كه باز خورده فرمايشات شروع شد:
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


